خرید بک لینک

سهم من از زندگي بي سهمي بودپوسيده امدن و پوسيده رفتن بودنه اغازي بود و نه پايانيسهم من آوارگي بود سهم من از عشقدوباره تنهايي بودبي دليل آمدن و بي دليل رفتن بودسهم من از بودنرفتن بودتنها امدن و تنها ماندن بودسهم من از آزاديسكوت بودديدن و لب بر هم دوختن بودهرچه بود...بود...من بودم و هيچكس نبود...                                                                                         HoMe | EmaiL | ProFiLe MOzHgaN ArcHives مرداد ۱۴۰۲ مهر ۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ بهمن ۱۳۹۲ دی ۱۳۹۲ آذر ۱۳۹۲ مهر ۱۳۹۲ مرداد ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ مهر ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ تیر ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ فروردین ۱۳۹۱ اسفند ۱۳۹۰ بهمن ۱۳۹۰ دی ۱۳۹۰ آذر ۱۳۹۰ آبان ۱۳۹۰ مهر ۱۳۹۰ شهریور ۱۳۹۰ مرداد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 16:56

یخ زده حسی که در قلبم جاری بود شاید دیگر امید را درون خودش گم کرده باشد این حس نامعلوم به کجا خواهد رفت ... !

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 19:04

راهی نشان بده تا راهیت شوم همسفر راه تنهائیت شوم راهی نشان بده تا سبز شوم جوانه ای بر در دل ویرانه ات شوم راهی نشان بده راهی نشان بده

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 19:04

آرامش به چشمان تو منتهی می شود گرم مهربان سبز

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 0:21

به من بگو با این دل تنگ چه کنم وقتی چهره ات روبرویم نقش می بندد و به من نگاه می کند به کجا باید شکوه برد از این قسمت سرد

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 0:21

از پنجره ماشین به بیرون نگاه میکنم وقتی دستای دخترم تو دستامه تو نمای سفید کوههای برفی من به دنبال تصویری از تو میگردم

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 0:21

در روزنه ی تاریک شبهایم نور را در چشمان تو دیدم ...

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 2:39

دلتنگتم سبزه چشمم

بی بهانه اشک میریزم

هنوزم از ته قلبم دوستت دارم

مراقب چشمهای مهربونت باش

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 16:26

هرچه تقلا می کند دلم باز این زخم کهنه عمیق می شود به سیم آخر می زند تا لبریز شود اما باز برای کز کردن بهانه می آورد دیگر حالی به این احوال نمانده جز بغضی مدام که سر ریز شده و نفسی که سرد شده است تواما غمگین مباش که نگاهت هیچ گاهسر نمی رود از حوصله ی چشم هایم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 22:08


هرشب

طعم موهایت را نفس کشیدم

اما حالا

بی چشم های تو تک تک ستاره ها در آسمان خاموش شدند

دیگر حتی نسیم بهاری هم حالم را جا نمی آورد

سیگار می خواهم با طعم هم آغوشی با تو

و یک شب طولانی که هیچ گاه صبح نشود

بوسه ای با طعم مستی

و دیگر ...


برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 6:36

دوباره جای دندان هایت روی تنم سرفه می کند قرار نبود در دنج ترین گوشه ی دنیا سکوت کنی برایم بگو از کلاغ هایی که این روزها فاصله ی بینمان را پر می کند از مغز مدادت که برای نوشتن آخرین کلام قد نداد از غم هایی که در چادر شب پنهانشان می کنی از قطره های پیچکی که از شرم نگاهت چکه می کند از تاب موهایت که لبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 6:36

مهر هم تمام شود مهر تو از دلم بیرون نمی رود هیچ گاه در این خیابان بیدار من اینجا ايستاده ام تا تمام سايه ها بيرون بروند از رگهایم و در سیاره ی کوچکی که می چرخد در انتهای چشمهایت گم شوم باور نمی کنی پاییز هم فروخته است دلمشغوله های ممتدش را به این خیابان پیر و عمرمان میگذرد به سبقت تندی که از خوابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 6:36

دارم قديمی می شوم دیگر صدایی نیست ، حرکتی ، حرفی ... سُر می خورد باران بر شیشه ی اتاقم پاييز مانده ام پاييز ماندهای خو گرفته ام به این کابوسهای مکرر کاش از نگاهم نچکی دست نخورده بمانی لابلای همه چیز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 6:36

پاییز و دلتنگی بی پایان خستگی که از پشت ابرها پیداست برای همه ی کسانی که باید باشند و نیستند برای همه ی حس هایی که در دلمان دفن شد آشفتگی ها را ورق زدم به یاد همه ی دوستانی که حس من را لمس کردند به یاد کسانی که دیگر در میان ما نیستند آروین شهر کاغذی - امین سمفونی استفراغ - رها سکوت هرزه - گفتم مي ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 6:36

نه بستنی فصل نه گریه های شبانه پریشانم و با درد خفته در سینه ام آرام نبض این زندگی به شکستن می زند و ماه هرشب از پشت پنجره در گلویم ورم می کند تا آسمان از سرم بیفتد *عشق من * دیگر لبخندی صورتم را قلقلک نمی دهد خسته تر از آنم که بغضم را روی شانه های تو بتکانم پیله میبندم در خود و با طرحی از لبخند در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا مهدوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 6:36

صفحه بندی