-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 16:56
سهم من از زندگي بي سهمي بودپوسيده امدن و پوسيده رفتن بودنه اغازي بود و نه پايانيسهم من آوارگي بود سهم من از عشقدوباره تنهايي بودبي دليل آمدن و بي دليل رفتن بودسهم من از بودنرفتن بودتنها امدن و تنها ماندن بودسهم من از آزاديسكوت بودديدن و لب بر هم دوختن بودهرچه بود...بود...من بودم و هيچكس نبود... ...
گنگ
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 19:04
یخ زده حسی که در قلبم جاری بود شاید دیگر امید را درون خودش گم کرده باشد این حس نامعلوم به کجا خواهد رفت ... !
Ne me quite pa
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 19:04
راهی نشان بده تا راهیت شوم همسفر راه تنهائیت شوم راهی نشان بده تا سبز شوم جوانه ای بر در دل ویرانه ات شوم راهی نشان بده راهی نشان بده
پناه
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 0:21
آرامش به چشمان تو منتهی می شود گرم مهربان سبز
گلایه
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 0:21
به من بگو با این دل تنگ چه کنم وقتی چهره ات روبرویم نقش می بندد و به من نگاه می کند به کجا باید شکوه برد از این قسمت سرد
پانورما
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 0:21
از پنجره ماشین به بیرون نگاه میکنم وقتی دستای دخترم تو دستامه تو نمای سفید کوههای برفی من به دنبال تصویری از تو میگردم
تپش
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 2:39
در روزنه ی تاریک شبهایم نور را در چشمان تو دیدم ...
بغض نوشت
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 16:26
دلتنگتم سبزه چشمم بی بهانه اشک میریزم هنوزم از ته قلبم دوستت دارم مراقب چشمهای مهربونت باش
خون نوشت 31
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 22:08
هرچه تقلا می کند دلم باز این زخم کهنه عمیق می شود به سیم آخر می زند تا لبریز شود اما باز برای کز کردن بهانه می آورد دیگر حالی به این احوال نمانده جز بغضی مدام که سر ریز شده و نفسی که سرد شده است تواما غمگین مباش که نگاهت هیچ گاهسر نمی رود از حوصله ی چشم هایم
خون نوشت 32
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
هرشب طعم موهایت را نفس کشیدم اما حالا بی چشم های تو تک تک ستاره ها در آسمان خاموش شدند دیگر حتی نسیم بهاری هم حالم را جا نمی آورد سیگار می خواهم با طعم هم آغوشی با تو و یک شب طولانی که هیچ گاه صبح نشود بوسه ای با طعم مستی و دیگر ...
خون نوشت 33
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
دوباره جای دندان هایت روی تنم سرفه می کند قرار نبود در دنج ترین گوشه ی دنیا سکوت کنی برایم بگو از کلاغ هایی که این روزها فاصله ی بینمان را پر می کند از مغز مدادت که برای نوشتن آخرین کلام قد نداد از غم هایی که در چادر شب پنهانشان می کنی از قطره های پیچکی که از شرم نگاهت چکه می کند از تاب موهایت که لب
خون نوشت 34
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
مهر هم تمام شود مهر تو از دلم بیرون نمی رود هیچ گاه در این خیابان بیدار من اینجا ايستاده ام تا تمام سايه ها بيرون بروند از رگهایم و در سیاره ی کوچکی که می چرخد در انتهای چشمهایت گم شوم باور نمی کنی پاییز هم فروخته است دلمشغوله های ممتدش را به این خیابان پیر و عمرمان میگذرد به سبقت تندی که از خواب
خون نوشت 35
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
دارم قديمی می شوم دیگر صدایی نیست ، حرکتی ، حرفی ... سُر می خورد باران بر شیشه ی اتاقم پاييز مانده ام پاييز ماندهای خو گرفته ام به این کابوسهای مکرر کاش از نگاهم نچکی دست نخورده بمانی لابلای همه چیز
خون نوشت 36
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
پاییز و دلتنگی بی پایان خستگی که از پشت ابرها پیداست برای همه ی کسانی که باید باشند و نیستند برای همه ی حس هایی که در دلمان دفن شد آشفتگی ها را ورق زدم به یاد همه ی دوستانی که حس من را لمس کردند به یاد کسانی که دیگر در میان ما نیستند آروین شهر کاغذی - امین سمفونی استفراغ - رها سکوت هرزه - گفتم مي
خون نوشت 37
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
نه بستنی فصل نه گریه های شبانه پریشانم و با درد خفته در سینه ام آرام نبض این زندگی به شکستن می زند و ماه هرشب از پشت پنجره در گلویم ورم می کند تا آسمان از سرم بیفتد *عشق من * دیگر لبخندی صورتم را قلقلک نمی دهد خسته تر از آنم که بغضم را روی شانه های تو بتکانم پیله میبندم در خود و با طرحی از لبخند در
خون نوشت 38
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
در تاریکی محض میچرخم تیر می کشد دستانم تار و زبر با غبار روی صورت از طعم خیس باران در غروب کوچک ذهن مثل نفس های زمستان سرد مانده در چار راه رفتن فراموش می کنم مزه ی شور یادم را میگشایم اشتیاق سپید بالم را و لذت سیب سرخ آسمان اندامت را به آغوش میکشم به قیمتی که بپیچم در لابلای انگشتانت تا محرم شوند ت
خون نوشت 39
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
باید جشنی گرفت در سیاهی غلیظ شب برای حس های خاموش برای حفظ شدن چشم ها یاد گرفتن موها کنار این همه دلتنگی باید جام جام شراب نوشید قلب مه گرفته را از حسی ناب پر کرد ... و ثانیه های صورتش را آرام آرام تمدید کرد با بوی گل هایی که یخ زده از لابلای تارهای زمستان و آهنگی آرام که روی لبهایش می نوازی حالا شا
خون نوشت 40
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
گم کرده ام خودم را در میان روزمره گی ها سخت است دلت نگیرد بهانه دیروز را دستانی سرد و قلبی خاموش را کجا می توان گرم و شعله ور کرد چه فرقی می کند وقتی ساز مخالف می زند روزگار با تو من اما یاد گرفته ام که زندگی کنم میان باد و خاکستر
موقت
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:36
سلام دوستان قدیمی برام کامنت بگذارید جویای احوال بشیم